نامه‌ای برای لولا والکیریا

حالا دیگر بیست و سه سال می‌شود، والکیریا! اینطور خطابت می‌کردم، گاه هم لولا صدایت می‌کردم، به خاطر خودم بود که چنین‌ات می‌خواندم. چرا که بی‌تردید، می‌خواستم حقیقتن خطابت کنم،  بدانسان که می‌شناختم‌ات، که برایم مامان بودی. مامان و نه هرگز مادر(آنگونه که کودکان هم‌سن و سالم مادرانشان را صدا می‌کردند.). به من می‌گفتی که این یک واژه‌ی قرضی از فرانسه است که «مامان» یه ودیعه‌ی فرانسوی است. فرانسه اما از من بسیار دوربود ، اگرچه خیلی برایم از برج ایفل می‌گفتی، حتی عکس‌هایش  را نشانم دادی. تو را والکیریا می‌خواندم یا لولا صدا می‌کردم، وقتی مرا در اتاقم حبس کردی وقتی که اصرار داشتی آلمانی حرف بزنی، یا به زبان والنسیایی، هر روز صبح، با فنجان قهوه‌ی داغ  (قهوه، که هرگز مرا عصبانی نکرد، و بی‌شک به خاطر تو بود، که عاشق قهوه بودی و آن را به دقت فنجان به فنجان بخش می‌‌کردی، سهمی برای بچه‌ها کنار می‌گذاشتی) دقایقی پیش از آن‌که به مدرسه بروم. هر روز صبح، پیش از آن‌که به مدرسه بروم.
شتابان می‌دویدم به اتاق خویش و خود را در اتاق حبس می‌کردم، چرا که تو را نمی‌شناختم در آن زبان بیگانه،می‌ترسیدم وقتی آن‌طور حرف می‌زدی، خودت نبودی. بعدها با خودم فکر می‌کردم که چقدر ابله بودم. ولی آن روزها، این زبان‌ها برای من هیولا بودند. در عوض زبان اسپانیایی‌ات  شیرین بود، هارمونی داشت، پر بود از کلماتی که معنای کاملشان در گذر زمان فاش می‌‌شد، آخر، تو توجهی نداشتی به سن و سالم، به آرایش‌‌ات، به تزئین من با زبان. از دهان تو، زبان اسپانیایی  مثل آبی ولرم می‌جوشید و می‌پاشید بر شیب ملایم هو، نوازش‌کنان چون  بلسان می‌نشست برلاله‌ی گوش‌ام. پر بود از قطارهای زغال سنگِ چشم‌های سیاه، از بندرگاه‌ها، دریاهای والنسیا،‌ارکیده‌های اسپانیا، جنگ‌ها، شکست‌ها، آغوش‌های جداافتاده، آتش‌ها، بیمارستان‌های صحرایی، سربازان زخمی جنگها، درختان نارنج، پربود ‌از سورویا و بلاسکو ایبانیز، پادگان‌ها و سفیران، شخصیت‌هایی (چون دکتر مارانیون یا آلفردو خودریاس)، که در آن زمان، جغرافیایی را به من می‌نمودند که بعدها در اطلس مدرسه کشف می‌کردم. هرگز با تو نگفتم که همیشه دنبال نام‌هایی می‌گشتم که در کلمات تو بود و به من مهارتی داد در مکان‌نامی جهان.
سال‌ها بعد تراژدی تو را کشف کردم: جنگ، همیشه جنگ. نخست آن افسر آلمانی را در والنسیا(ولفگانگ بل) که هیتلر در فوریه سال ۱۹۳۶ او را به خدمت گماشت و بعد تیربارانش کرد. ولفگانگ، از خطر مذاکره آگاه بود که باعث شد او را به کشورش برگردانند و خانواده‌اش را در والنسیا  رها کند. پسرش ولفی، نقاشی زبردست بود و نوازده‌ی پیانو، او که پرتره‌ساز خانگی‌ات شد در خانه‌ی بل‌ها که پرستار بودی. هنوز نقاشی آب‌رنگی را که پسر ولفگانگ بل برای تو کشیده بود را نگه داشته‌ام.  در همان قاب اصلی‌اش نگه داشته‌ام، آن‌جا یک قلعه است، شاید یک قلعه‌ی آلمانی، با برج‌های گرد و میدان‌چه‌ای، با خندقی گرداگردش. مرگ ولفگانگ تو را شوکه کرد، ‌مامان، هرگز اسمش را به من نگفته‌بودی و هرگز نگفتی که چرا (من هم نپرسیدم، شاید نمی‌خواستم به اشارتی کوتاه انعکاس خاطر‌ه‌ای را  بیدار کنم چنان شیرین، چنان پوشیده به تراژدی): نخستین همسرت، ناخدای ارتش سرخ والنسیا در خط مقدم مرد، در همان روز که لورکا، در گرمای عصر هجده آگوست ۱۹۳۶. با او در ماه ژوئن همان سال عروسی کرده بودی. عکس‌ها را می‌دیدم، کلاه کاپیتانی‌اش برسر، با سه ستاره‌‌ی شش‌گوش. از یک شکاف، بخت به میان سنگری افتاد مامان، و پس آن‌گاه، تو شکیباتر از درونمایه‌ی تاریخ این سرزمینی در خط مقدم بودی، سرزمینی که لبریز است از خیزش‌ها و شورش‌ها. تو نیزدر خط مقدم بودی، در میان گلوله‌ها، بمب‌های هوایی و نارنجک‌ها، پرستار یک کمپین بودی. چقدر دست‌ بیگانه در دست‌های تو، مامان؟ دست‌های زندگان، دست‌های مردگان، دستان کسانی که هنوز درنیافته‌اند بر آن‌ها چه رفته است: بر من، بر این یکی، بر آن یکی. چه نقشی ایفا کرده‌اند برای آن گلوله یا این گلوله‌ی انفجاری که نشسته در ریه‌ها ،‌معده، گلو. حتی بی‌ صدای آن‌ها که مثله شدند، لال از وحشت، به تمامی کور، مجذوب نوری که ناگهان از دست رفت، سرسخت در جستجوهای بی‌حاصلشان. این‌گونه به یاد می‌آورم وحشت خط مقدم را. وقتی تمام شد، ‌مامان، هنوز فرصت داشتی چند کتاب را نجات بدهی، از کتابخانه‌ی جمهوری‌خواهان در پاترنا. آن‌ها را خواندم بی‌نظم و ترتیب، و آری، بارها و بارها. حالا دوباره به یاد می‌آورم(آن‌چه بارها و بارها به خاطر آوردم…) و به تو می‌گویم این‌جا،
در این شعر:

در آن کتاب‌ها
من نبودم
تو بودی، ناجی آتش
پرستار نسوز
که با سینه‌اش جنگید
آتش‌افشان ژنرالِ
ارتش اوهام.
آنگاه من
سراسر در صفحاتش بودم
با مهر شکست،
با سری گردتراشیده.
تو، تو بودی برای من
نجات دادی کتاب ایمان را
زندان‌های زنان را، سافو و مانون لسکو را
سرخ و سیاه را
محاصره‌ی ماگونسیا را
بینوایان، الیورتویست و قرارداد اجتماعی را
بازار، فقر کفش‌ها،
ماریانلا، کلئوپاترا پرز
ملوان روی زمین…
برای آن‌که هنوز به دنیا نیامده است.

 

مانوئل مارتینز فورخا در سال ۱۹۵۲ در مولینای آراگون به دنیا آمد. مانوئل، شاعر، مترجم و نویسنده‌ی بیش از سی عنوان کتاب است در زبان اسپانیایی. فاصله‌ی سال‌های ۱۹۸۳ تا ۱۹۹۲ در فواصل متعدد در پراگ زندگی کرد. بسیاری از شاعران چک، روسی، فرانسوی و بلغاری با ترجمه‌ی او به جهان اسپانیایی در آمدند. فورخا جایزه‌ی شعر بنیاد ملی تحقیقات اسپانیا  و نیز جایزه‌ی شعر میگل لابورده‌تا را از آن خود کرد. مانوئل مارتینز فورخا  در سال ۲۰۰۲ جایزه‌ی اروپایی رولان بارت را به خاطر ترجمه‌هایش دریافت کرده‌است.

2 total comments on this postSubmit yours
  1. Gracias por la deferencia de contar conmigo, Mohsen, en este proyecto tan atractivo y trascendental.
    Abrazos.
    Manuel

  2. عالی بود این متن. محسن جان همیشه میدیدم که مطالبی رو تحت عنوان گزارش شهر محصور در صفحه ات گذاشته بودی. منتها از وجود وبسایتی با این نام و بدین مقصود بی خبر بودم. خصوصن که ویژگی چند زبانی بودنش به مثابه میدانچه ای درش آورده که از هر واژه ای به هر زبانی که باشد هزاران چشم را به اشک می نشاند. هزار دهان را به خنده. چشم ها و دهان هایی که نمی شناسم شان اما آشنایند. آشنایانم هستند. و گویی همه شان برای من اند که می خوانند. برای انسان.
    بابت بودن ات ممنونم. بودن تو و تمامی کسانی که بودند تا این صفحه اتفاق افتاد.

Submit your comment

Please enter your name

Your name is required

Please enter a valid email address

An email address is required

Please enter your message

Report from the Besieged City/Informe sobre la ciudad sitiada/گزارش شهر محصور/ Správa z obliehaného mesta © 2017 All Rights Reserved